همه باور داشتند
اما من در رویا
قصری از جنس وفا میساختم
قصری بر ضد غرور
رنگی از رنگای عشق
من باور داشتم
که تو هم میبینی
غافل از کوری من
که تورا میبینند
که تورا میشنوند
وای بر من که تورا نشنیدم
که تورا نشناختم
و تو رفتی آسان
آنچنان بود که انگار نبود
و در آن لحظه فرو ریخت
همه زحمت صد ساله من
در دلم میگریم
نه برای تو که رفتی آسان
من بر آن میگریم
بر دلی خسته و مملو ز درد
بر فرو ریختن باورها
بر شکوفایی غم
در دلم میگریم
و بر آن لحظه که رفتی تو خموش
و بر آن لحظه که فریاد زدم عشقت کوش
و تو رفتی خاموش
برای همه چیز
چقدر همه چیز عوض شده
اما هیچ چیزی تو زندگیم تغییر نکرد
همچنان در احساسم بستست و
خیلی از چیزهایی که میبینم روزی برام معنا داشت
حالا یه خیال و دروغ
یه رویا است و شاید یه افسانه قدیمی
که توی عصر ما معنایی نداره
توی دوره زمونه ما عشق شده هوس راستی شده دروغ و نیرنگ
زندگی....زندگی فقط شده مادیات
سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي
تو نميدانستي
تو نمي فهميدي
كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت
ليك بعد از ان شب
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد
بر غمم مي افزود
جاي خالي تو را ميديدم
مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم
به وفاي دل تو
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود
ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم
گريه سر مي دادم
خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي
تا سر انجام شبي سرد و بلند
اشك چشمان سياهم خشكيد
آتش عشق تو خا كستر شد
ياد تو در دل من پرپر شد
اندكي بعد گذشت
اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است
قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را مي جويم
حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد
تو چه آسان گفتي دوستت دارم را
و چه آسان رفتي...
كاش مي فهميدي وسعت حرفت را
سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي
تو نميدانستي
تو نمي فهميدي
كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت
ليك بعد از ان شب
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد
بر غمم مي افزود
جاي خالي تو را ميديدم
مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم
به وفاي دل تو
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود
ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم
گريه سر مي دادم
خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي
تا سر انجام شبي سرد و بلند
اشك چشمان سياهم خشكيد
آتش عشق تو خا كستر شد
ياد تو در دل من پرپر شد
اندكي بعد گذشت
اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است
قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را مي جويم
حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد
تو چه آسان گفتي دوستت دارم را
و چه آسان رفتي...
كاش مي فهميدي وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه اي بود و نبود
آه...افسوس چه سود
قصه اي بود و نبود
به من یاد دادی که سعی کنم آدما رو بهتر بشناسم
که هرکسی رو باور نکنم
.......................
آره به خاطر تمام بدی ها و نامردی هایی که در حق من کردی ازت ممنونم
آتشی خاموشو بی رونق......
فرزند آتشم.....آتشی که سوخت و خاکستر شد.....
و از من چیزی به جای نماند
جز نامی به یادگار.....
و خاکستری خاموش....افسرده و زار
ولی حالا
خیلی وقته که حتی من رو یادت نمیاد....
از روزی که رفتی......
هرروز سر خاکتم
اونجا تنها جاییه که فکر میکنم
هنوز کنار همیم
ای نامهربون یار من
ولی نه برای من
برای کسی که دوستش دارم و زندگیش برام مهمه
برای کسی که .....
و تمام راهو رسمش را....
و تمام درد و زجرش را....
حتی شادی های کوتاهش را......
من حتی رسم سوختن را از پروانه آموخته ام.....
خدایا.... کجای کارم اشتباه بود؟
چرا من ماندم و قاب عکس؟
او فرشته زمین بود نه مسافر آسمان؟؟؟
خدایا.....رسم عاشقی این نبود.....
من شما رو نمیشناسم
یعنی یادم نمی یاد....
آدما بعضی از جاها نیاز دارن که خودشون باشن حرف های دلشون رو بزنن
شاید اینجا .... همون خلوتگاه تنهایی من بود.....من به تنهایی عادت دارم ..... خیلی وقته که با همیم..... از وقتی که فهمیدم
این دنیا جای قشنگی نیست
من غمگینم بر عکس اسمم
من حتی به غم هم عادت کردم..... حتی اگر توی جمع شاد و سرزنده باشم.....اخترک عزیز
این دنیا واسه امثال من جای قشنگی نیست.....مثل یک قفس....من از آدمای دورنگ بدم می یاد
از آدمایی که من رو فقط به خاطر کارهای خودشون می خوان.....آدمایی که مرام و معرفت رو فراموش کردن
ولی امروز دومین سالگرد تولد این وبلاگ
وبلاگ کوچولوی من تولدت مبارک
نمیدونم چه خبره
نمیدونم از کی باید خبر بگیرم
دستم به هیچ جا بند نیست
همه جا فقط صداست..... صداهای مبهم
که من ازشون چیزی نمی فهمم
خدایا چه اتفاقی داره میافته
باد است و خاک و نگاهم.....به جسد کسی که تمام زندگیم بود.....کسی نابودم کرد.....غرور چندین و چند ساله ام را باد داد...... با او بودن یک بازی بود و من باختم.....
نه باختن خیال بود.....حالا بعد از چند سال.....که از رفتنش میگذرد......
من برنده میدانم.............
اما به چه بهایی؟
من که هر آنچه داشتم در قمار زندگیم باخته بودم
ولی طاقت باختنش را ندارم
لبخند میزنم.....به بازنده بازی......این بازی هیچ برنده ای ندارد
همه باختند
خداحافظ آخرین بازنده
زندگی از جنس خاک است....بی ثبات....که با طوفانی کوچک.....حتی نه چندان بزرگ مثل تو.....نابود میشود.....البته نه به اندازه نابودی من ....بعد از رفتن تو......
زندگی بهانه میخواهد.....اصلا بهانه برای زندگیست.....و آدمی با امید به همین بهانه ها زندست....
و روزی که بهانه نباشد.......روز مرگ آدمیست.....مثل من که بی تو مردم.......
زندگی یک ترانه است....و تو آنقدر ترانه زندگیم را خواندی تا خسته شدی.....حاصل این خستگی ترانه ای بود جدید.....زندگی فردی دیگر.....نابودی من....خاطراتم...و پایان تو
که بهانه زندگیم بودی
اگر حال و هوایم بوی تنهایی دارد.....
اگر همیشه غمگینم......
یا اگر مونسم اتاق تاریک است و تنهایی.....
شاید دلیلش تو باشی......
تو که بی من رفتی.....
و برایم تنها خاکستری ها را باقی گذاشتی....
حال و هوایم را بردی و شادیم را نابود کردی........
و اتاقم که سرشار از خاطرات توست.....
شاید دلیلش تو باشی....
و امید به تو...
به بازگشتت...
هرچند میدانم.... که رفتنت بی بازگشت بود....امید من....بیهوده و پوچ....
اگه از همه چیزم میگذرم.....
فقط به خاطر دل شکسته پشت پنجره هاست.... نه برای آزردن تو.... و نه برای چشیدن طعم تلخ جدائی..... نه برای کشیدن درد بیهوده انتظار........میروم تنها برای دل شکسته پشت پنجره ها.....
برای رفتن من اشک نریز من لایق آن اشک ها نیستم ....و بعد از رفتن من....به انتظار دل شکسته پایان بده...و شاد کن دلی رو که غمگین و افسرده بود....
و با هم از یاد ببرید آنچه بر شما گذشت.....و مرا که جزئی از گذشته ام
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
امروز را به باد سپردم
امشب كنار پنجره بيدار مانده ام
دانم كه بامداد
امروز ديگري را با خود مي آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

من مرغ آتشم
مي سوزم از شراره اين عشق سركشم
چون سوخت پيكرم
چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر تولد من
آغاز مي شود
و من دوباره زندگيم را
آغاز مي كنم
پر باز مي كنم
پرواز مي كنم
نگو نا مهربان بودیم و رفتین
آخه اینها دلیل محکمی نیست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم


|
| |
|
اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست ! |
وبلاگ عزیزم تو بهترین همدم من بودی تولدت مبارک