تبليغاتX
»-(¯`v´¯)-»فرزند آتش»-(¯`v´¯)-»
به خانه من اگر می آیی ای مهربان برایم چراغ بیاور
همه گفتند که او خواهد رفت

همه باور داشتند

اما من در رویا

قصری از جنس وفا میساختم

قصری بر ضد غرور

رنگی از رنگای عشق

من باور داشتم

که تو هم میبینی

غافل از کوری من

که تورا میبینند

که تورا میشنوند

وای بر من که تورا نشنیدم

که تورا نشناختم

و تو رفتی آسان

آنچنان بود که انگار نبود

و در آن لحظه فرو ریخت

همه زحمت صد ساله من

در دلم میگریم

نه برای تو که رفتی آسان

من بر آن میگریم

بر دلی خسته و مملو ز درد

بر فرو ریختن باورها

بر شکوفایی غم

در دلم میگریم

و بر آن لحظه که رفتی تو خموش

و بر آن لحظه که فریاد زدم عشقت کوش

و تو رفتی خاموش




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:12 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

دلم برای نوشتن تنگه

برای همه چیز

چقدر همه چیز عوض شده




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

یه دوره دیگه از زندگیم گذشت

اما هیچ چیزی تو زندگیم تغییر نکرد

همچنان در احساسم بستست و

خیلی از چیزهایی که میبینم روزی برام معنا داشت

حالا یه خیال و دروغ

یه رویا است و شاید یه افسانه قدیمی

که توی عصر ما معنایی نداره

توی دوره زمونه ما عشق شده هوس  راستی شده دروغ و نیرنگ

زندگی....زندگی فقط شده مادیات




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:47 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي


تو نميدانستي


تو نمي فهميدي


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت


ليك بعد از ان شب

 
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد


بر غمم مي افزود


جاي خالي تو را ميديدم


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم


به وفاي دل تو


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود


ناگهان ياد تو مي افتادم


باز مي لرزيدم


گريه سر مي دادم


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي


تا سر انجام شبي سرد و بلند


اشك چشمان سياهم خشكيد


آتش عشق تو خا كستر شد


ياد تو در دل من پرپر شد


اندكي بعد گذشت


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم


گر چه تنها هستم


نه به دنبال توام


نه تو را مي جويم


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را


و چه آسان رفتي...


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي


تو نميدانستي


تو نمي فهميدي


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت


ليك بعد از ان شب

 
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد


بر غمم مي افزود


جاي خالي تو را ميديدم


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم


به وفاي دل تو


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود


ناگهان ياد تو مي افتادم


باز مي لرزيدم


گريه سر مي دادم


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي


تا سر انجام شبي سرد و بلند


اشك چشمان سياهم خشكيد


آتش عشق تو خا كستر شد


ياد تو در دل من پرپر شد


اندكي بعد گذشت


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم


گر چه تنها هستم


نه به دنبال توام


نه تو را مي جويم


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را


و چه آسان رفتي...


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را


آه...افسوس چه سود


قصه اي بود و نبود


آه...افسوس چه سود


قصه اي بود و نبود




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 17:36 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

از تمام بدی هایی که به من کردی ممنونم

به من یاد دادی که سعی کنم آدما رو بهتر بشناسم

که هرکسی رو باور نکنم

.......................

آره به خاطر تمام بدی ها و نامردی هایی که در حق من کردی ازت ممنونم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:19 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

فرزند آتشم....

آتشی خاموشو بی رونق......

فرزند آتشم.....آتشی که سوخت و خاکستر شد.....

 

و از من چیزی به جای نماند

جز نامی به یادگار.....

و خاکستری خاموش....افسرده و زار




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:20 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

یادته میگفتی روز آشنائیمون رو هرگز از یاد نمیبری؟

ولی حالا

خیلی وقته که حتی من رو یادت نمیاد....

از روزی که رفتی......

هرروز سر خاکتم

اونجا تنها جاییه که فکر میکنم

هنوز کنار همیم

ای نامهربون یار من




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 19:47 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

روزهای خوبیه

ولی نه برای من

برای کسی که دوستش دارم و زندگیش برام مهمه

برای کسی که .....




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 13:20 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

عاشقی را میدانم

و تمام راهو رسمش را....

و تمام درد و زجرش را....

حتی شادی های کوتاهش را......

من حتی رسم سوختن را از پروانه آموخته ام.....

خدایا.... کجای کارم اشتباه بود؟

چرا من ماندم و قاب عکس؟

او فرشته زمین بود نه مسافر آسمان؟؟؟

خدایا.....رسم عاشقی این نبود.....

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:34 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

نمی دونم کی هستی

من شما رو نمیشناسم

یعنی یادم نمی یاد....

آدما بعضی از جاها نیاز دارن که خودشون باشن حرف های دلشون رو بزنن

شاید اینجا .... همون خلوتگاه تنهایی من بود.....من به تنهایی عادت دارم ..... خیلی وقته که با همیم..... از وقتی که فهمیدم

این دنیا جای قشنگی نیست

من غمگینم بر عکس اسمم

من حتی به غم هم عادت کردم..... حتی اگر توی جمع  شاد و سرزنده باشم.....اخترک عزیز

این دنیا واسه امثال من جای قشنگی نیست.....مثل یک قفس....من از آدمای دورنگ بدم می یاد

از آدمایی که من رو فقط به خاطر کارهای خودشون می خوان.....آدمایی که مرام و معرفت رو فراموش کردن




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:52 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

میدوم که خیلی وقته که آپ نکردم

ولی امروز دومین سالگرد تولد این وبلاگ

وبلاگ کوچولوی من تولدت مبارک




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:28 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

نگرانم نگرانی داره دیوونم میکنه

نمیدونم چه خبره

نمیدونم از کی باید خبر بگیرم

دستم به هیچ جا بند نیست

همه جا فقط صداست..... صداهای مبهم

که من ازشون چیزی نمی فهمم

خدایا چه اتفاقی داره میافته




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:51 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

توی گورستان ایستاده ام

باد است و خاک و نگاهم.....به جسد کسی که تمام زندگیم بود.....کسی نابودم کرد.....غرور چندین و چند ساله ام را باد داد...... با او بودن یک بازی بود و من باختم.....

نه باختن خیال بود.....حالا بعد از چند سال.....که از رفتنش میگذرد......

من برنده میدانم.............

اما به چه بهایی؟

من که هر آنچه داشتم در قمار زندگیم باخته بودم

ولی طاقت باختنش را ندارم

لبخند میزنم.....به بازنده بازی......این بازی هیچ برنده ای ندارد

همه باختند

خداحافظ آخرین بازنده




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:47 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

زندگی هیچ است و باد

زندگی از جنس خاک است....بی ثبات....که با طوفانی کوچک.....حتی نه چندان بزرگ مثل تو.....نابود میشود.....البته نه به اندازه نابودی من ....بعد از رفتن تو......

زندگی بهانه میخواهد.....اصلا بهانه برای زندگیست.....و آدمی با امید به همین بهانه ها زندست....

و روزی که بهانه نباشد.......روز مرگ آدمیست.....مثل من که بی تو مردم.......

زندگی یک ترانه است....و تو آنقدر ترانه زندگیم را خواندی تا خسته شدی.....حاصل این خستگی ترانه ای بود جدید.....زندگی فردی دیگر.....نابودی من....خاطراتم...و پایان تو

که بهانه زندگیم بودی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:17 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

اگر هر آنچه که مینویسم رنگی از غم دارد......

اگر حال و هوایم بوی تنهایی دارد.....

اگر همیشه غمگینم......

یا اگر مونسم اتاق تاریک است و تنهایی.....

شاید دلیلش تو باشی......

تو که بی من رفتی.....

و برایم تنها خاکستری ها را باقی گذاشتی....

حال و هوایم را بردی و شادیم را نابود کردی........

و اتاقم که سرشار از خاطرات توست.....

شاید دلیلش تو باشی....

و امید به تو...

به بازگشتت...

هرچند میدانم.... که رفتنت بی بازگشت بود....امید من....بیهوده و پوچ....

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:13 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

اگه من دارم میرم

اگه از همه چیزم میگذرم.....

فقط به خاطر دل شکسته پشت پنجره هاست.... نه برای آزردن تو.... و نه برای چشیدن طعم تلخ جدائی..... نه برای کشیدن درد بیهوده انتظار........میروم تنها برای دل شکسته پشت پنجره ها.....

برای رفتن من اشک نریز من لایق آن اشک ها نیستم ....و بعد از رفتن من....به انتظار دل شکسته پایان بده...و شاد کن دلی رو که غمگین و افسرده بود....

و با هم از یاد ببرید آنچه بر شما گذشت.....و مرا که جزئی از گذشته ام




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:53 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود
:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد
.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را
.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد
.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت
:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم
.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم
.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌
:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم
.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 20:19 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

از آخرین باری که این وبلاگ رو آپ کردم خیلی میگذره نمی خواستم برگردم ولی..... یه نفر بهم گفت اگه برنگردم منو نمی بخشه سعی کردم که قانعش کنم.....حیف فرصت نشد.... اون دوست عزیز من توی یه تصادف وحشتناک رفت و دیگه فرصت نشد که منو ببخشه.....برگشتم شاید روحش ببخشه تا شاید غم رفتنش رو اینجوری کم کنم...... نمی دونم..... الان نزدیک به یک ماه که حسین دلفان  خاموش شده... هنوز باورم نشده هنوز توی شوک هستم......حسین یکی از دوستان خوب وبلاگ نویس من بود همیشه منو ترغیب به نوشتن می کرد....ولی حالا فقط میتونم بگم که روحت شاد....




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 21:35 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

<FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=5><STRONG>۲۶ تیر ماه سال ۱۳۸۴ اولین متن توی این وبلاگ نوشته شد....</STRONG></FONT></P>
<P><STRONG><FONT face=Arial size=3>امروز آخرین اون نوشته میشه</FONT></STRONG></P>
<P><STRONG><FONT face=Arial size=3>فرزند آتش اومده بود که حرف دلش رو بزنه ..... حرف دلش تموم نشد ولی.... ولی دیگه انگیزه نوشتنو مبارزه رو نداشت...... فرزند آتش عاشق پرواز بود.... بال و پرش رو دل مهربونش رو و از همه مهمتر رویای رسیدن به اوج رو ازش گرفتن.....مجوز پرواز صادر شد ولی...... مهلت پرواز تمام شده بود.... بگذریم..... من فرزند آتشم یه روز اینجا شروع کردم به نوشتن .... با کمک خیلی از دوستان خوبم رونق دادم..... ولی .... هر چیزی یه روز تموم میشه ..... فرزند آتش هم به پایان رسید.... با تمام خوبی ها و بدیهاش..... فقط امیدوارم که تو یادها بمونه و تونسته باشه رضایت دوستانش رو جلب کرده باشه..... خلاصه اینکه ما رفتیم ..... نمیدونم تا کی .....حتی نمیدونم که برمیگردم یا نه .... یه روز با انگیزه شروع کردیم تا حرف دلمون رو فریاد بزنیم....امروز فریادمون تو گلومون خفه شد..... عید همه مبارک و خداحافظ </FONT></STRONG></P>

<br>
خيلي وقته از چشام ، بي تو بارون مي باره
دل نا اكيد من، تو رو آرزو داره
دل نااميد من ،‌ تو رو آرزو داره
اي هميشگي ترين ، آه اي دورترين
سوختن كار من است ، نگرانم منشين
راست مي گفتي تو ، ديگر اكنون دير است
دوستي و دوري ، آخرين تقدير است
راست مي گفتي تو ، بايد از عشق بريد
از چنين پاياني به سر آغاز رسيد
شكستي و شكستم ، گسستي و گسستم
چه بودي و چه بودم ، چه هستي و هستم
تو رها از من باش ،‌ اي برايم همه كس
زير آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشيد بلند ، من و شب هاي قفس
بعد از اين با خود باش ، ياد تو ما را بس
شكستي و شكستم ، گسستي و گسستم
چه بودي و چه بودم ، چه هستي و هستم



<P><STRONG><FONT face=Arial size=3>فرزند آتش </FONT></STRONG></P>




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 23:25 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

امروز را به باد سپردم
امشب كنار پنجره بيدار مانده ام
دانم كه بامداد
امروز ديگري را با خود مي آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد





لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 20:7 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمهام


خداحافظ، کمی غمگین، به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید


خداحافظ،


اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست


نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده ست


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها


واسه اینکه بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ


خداحافظ


خداحافظ



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:4 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

 من مرغ آتشم
 مي سوزم از شراره اين عشق سركشم
 چون سوخت پيكرم
 چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
 آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر تولد من
 آغاز مي شود
و من دوباره زندگيم را
 آغاز مي كنم
پر باز مي كنم
 پرواز مي كنم

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 19:12 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

                                                نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نا مهربان بودیم و رفتین

آخه اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:52 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 19:48 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

آن زلزله اي كه خانه را لرزاند
يك شب ، همه چيز را دگرگون كرد
 چون شعله ، جهان خفته را سوزاند
خاكسترصبح را پر از خون كرد
او بود كه شيشه هاي رنگين را
از پنجره هاي دل ، به خاك انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را
در پشت غبار كينه ، پنهان ساخت
گهواره ي مرگ را بجنبانيد
چون گور ، به خوردن كسان پرداخت
در زير رواق كهنه ي تاريخ
بر سنگ مزار شهر ياران تاخت
تنديس هنروران پيشين را
بشكست و بهاي كارشان نشناخت
 آنگاه ،‌ ترانه هاي فتحش را
 با شيون شوم باد ،‌ موزون كرد
او ، راه وصال عاشقان را بست
فانوس خيال شاعران را كشت
 رگهاي صداي ساز را بگسست
 پيشاني جام را به خون آغشت
گنجينه ي روزهاي شيرين را
در خاك غم گذشته ، مدفون كرد
تالار بزرگ خانه ، خالي شد
از پيكره هاي مرده و زنده
ديگر نه كبوتري كه از بمش
پرواز كند به سوي آينده
در ذهن من از گذشته ، يادي ماند
غمناك و گسسته و پراكنده
 با خانه و خاطرات من ، اي دوست
آن زلزله ،‌ كار صد شبيخون كرد
ناگاه ، به هر طرف كه رو كردم
ديدم همه وحشت است و ويراني
عزم سفر به پيشواز آمد
تا پشت كنم بر آن پريشاني
اما ، غم ترك آشيان گفتن
چشمان مرا كه جاي خورشيد است
همچون افق غروب ،‌ گلگون كرد
چون روي به سوي غربت آوردم
غم ،‌ بار دگر ،‌ به ديدنم آمد
 من ، برده ي پير آسمان بودم
زنجير بلا به گردنم آمد
من ، خانه ي خود به غير نسپردم
تقدير ،‌ مرا ز خانه بيرون كرد
اكنون كه ديار آشنايي را
 چون سايه ي خويش ، در قفا دارم
 بينم كه هنوز و همچنان ، با او
 در خواب و خيال ، ماجرا دارم
 اين عشق كهن كه در دلم باقي است
 بنگر كه مرا چگونه مجنون كرد
اينجا كه منم ، كرانه ي نيلي
از پنجره ي مقابلم پيداست
 خورشيد برهنه ي سحرگاهش
همبستر آسماني درياست
گاهي به دلم اميد مي بخشم
كان وادي سبز آرزو ،‌ اينجاست
افسوس كه اين اميد بي حاصل
 اندوه مرا هماره افزون كرد
اينجا كه منم ، بهشت جاويد است
 اما چه كنم كه خانه ي من نيست
 درياي زلال لاجوردينش
 آينه ي بيكرانه ي من نيست
 تاب هوس آفرين امواجش
گهواره ي كودكانه ي من نيست
 ماهي كه برين كرانه مي تابد
آن نيست كه از بلندي البرز
 تابيد و مرا هميشه افسون كرد
 اينجاست كه من ، جبين پيري را
در آينه ي پياله مي بينم
 اوراق كتاب سرگذشتم را
 در ظرف پر از زباله مي بينم
 خود را به گناه كشنم ايام
جلاد هزار ساله مي بينم
 اما ، به كدام كس توانم گفت
اين بازي تازه را كه گردون كرد
هربار كه رو نهم به كاشانه
 در شهر غريب و در شب دلگير
 هر بار كه سايه ي سياه من
 در نور چراغ كوچه اي گمنام
بر پشت دري به رنگ تنهايي
آوارگي مرا كند تصوير
با كهنه كليد خويش مي گويم
كاي حلقه به گوش مانده در زنجير
 اينجا ، نه همان سراي ديرين است
 در اين در بسته ، كي كني تأثير ؟
كاشانه ي نو ، كليد نو خواهد
 در قلب جوان ،‌ اثر ندارد پير
 از پنجه ي سرد من چه مي خواهي ؟
 سودي ندهد ستيزه با تقدير
 وقتي كه خروس مرگ مي خواند
 ديرست براي در گشودن ، دير
 آن ، زلزله اي كه خانه را لرزاند
گفتن نتوان كه با دلم چون كرد




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:12 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..


اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !
در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست

اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست

در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر
جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست

باور مكن كه در دل شان مي كند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست

اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست

در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:20 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

 درخت تنهاي را مي داند
و صداها را به نام مي خواند
 جنگل جامعه اي اسير است
 و درخت حافظه اي مغشوش
حافظه اي اسير
 در جامعه اي مغشوش
 چه كند گر زنجيرش را نستايد
 گر خاك را نشناسد ؟



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:25 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

يادمه بادبادكامون يادمه
 خنده ي عروسكامون يادمه
 هنوزم يادم مياد تنگ غروب
قصه ي سوار زين نقره كوب
 دستاي حنايي مادربزرگ
 قصه ي رستم و ديو ، بره و گرگ
 عصاي پدربزرگ باصفا
چرخش ذغال قليون تو هوا
 بهترين جايزه يك كلوچه بود
 همه ي دنياي ما يه كوچه بود

 يادمه وسعت پاك كوچه ها
 دل دل شنيدن صداي پا
 يادمه امتحان هميشه سخت
اندازه گرفتن عمر درخت
 گل سرخ پرپر لاي كتاب
 قد كشيدن تو ترانه هاي ناب
وحشت تركه ي مرطوب انار
ديوار مدرسه و فكر فرار
فصل آسموني يكي شدن
 فصل بي دووم خوشبختي من

تكيه گاه بي گناه گريه ! تو كجا رفتي ؟ كجا رفتي ؟ كجا ؟
بي تو همسايه ي سايه ها شدم ، تن سپردم به شكست بي صدا
 بيا همبازي خوب كودكي ، دوباره بچه مي شيم يواشكي
اگه حرفي واسه خنديدن نبود ، تا ته دنيا مي خنديم الكي ...



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 23:45 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

۲۶ تیر ۱۳۸۴ برای اولین بار این وبلاگ آپ شده حالا یک سال گذشته با تمام بدی ها و خوبی هاش گذشت روزهایی که پر از غم و شادی بود حالا از اون روزا یک سال گذشته و اولین سالگرد تولد وبلاگ من مصادف شده با روز مادر پس دو تبریک یکی تبریم به تمام مادر ها و زن ها وتبریک به شما که وبلاگ من رو تحمل کردین و تشکر از کسانی که توی این یک سال به من کمک کردند و نگذاشتن من این وبلاگ رو ببندم

وبلاگ عزیزم تو بهترین همدم من بودی تولدت مبارک




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:38 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..

 چهره
 آسمان ترس خورده پاييزيست
و نگاه
مرده ايست در واپسين دم احتضار
 و هر دو
 در طلب باراني سيل وار
 معجزه اي را چشم به راهند
 و ذهن
 شوره زاريست
 كه هر چه در آن مي كارد
 باري ندارد
 دشمني ، جريان تگرگيست
كه مرگ آور ، بر او مي بارد
 و درنگ ناپذير او را مي آزارد
 فكر ، چونان جاري سهمگين آبشاري
 چشمه وجود او را آرام نمي گذارد
 اسيري است كه او را هر لحظه
 در بندي به زنجير مي كشند
 و اگر چه مي خواهد
 او را نمي كشند



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:27 توسط ..:: فرزند آتش(شادی) ::..