تبليغاتX
»-(¯`v´¯)-»فرزند آتش»-(¯`v´¯)-»

در رویای کوکی من

زندگی رود زلال و سپیدی بود

که هیچ چیز

حتی سنگ های بزرگ درونش

نه تنها از زیباییش نمی کاست

بلکه زیباترش میکرد

و من زندگی را

از پس تمام لحظه هایش دوست داشتم

من شادی را می ستودم

و دوست داشتن را.....

اما رسم زمانه و کار دنیا

چیزی سیاه تر و تاریک تر از رویای سپید من بود

و من بازی سخت و جان فرسای دنیا را

ساده باختم

 

 



جمعه یکم آذر 1387 |

یه سنگ قبر بود و یه آدم.....

یه آدم  بود هزار حسرت.....

هزار حسرت بود و یک دنیا خاطره ....

خاطرات تلخ و شیرینی که زندگی دو آدم بود.....

اما دیگه خاطره ای نبود.....

یکی زیر خاک بود و دیگری.......خیلی دیر فهمیده بود....

خیلی یر فهمیده بود که اون کسی که توی زندگیش بوده یک آدم بود

آدمی که احساس داشت

آِدمی که می فهمید....



چهارشنبه هشتم آبان 1387 |

کنار پنجره ایستاده بود و مثل همیشه منتظر.....

این انتظار شده بود کار هر روزش.....

امروز هم نیومد....

مثل روزهای قبل.....

پنج سال پشت پنجره ایستاده بو و چشماش رو به خیابان دوخته بود....

 پنج سال چشم انتظار بود....

نمی خواست باور کنه......

پدرش بهش قول داده بود که فردا برگرده

ولی اون فردا هیچ وقت نرسیده بود.....

پدرش یه جای دیگه برای خودش زندگی ساخته بود.... بچه داشت.....

و اصلا یادش نبود که یه روز به یه دختر کوچولو قول داده بود که فردا برگرده.....

مربی پرورشگاه نگاهش کرد....

دیگه نمیتونست بهش دلداری بده که پدرش برای یدنش میاد

اون مطمئن بود که پدر دخترک دیگه نمیاد....



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |
رو به روی دریا نشسته بود و در سکوت به امواج طوفانیش نگاه می کرد آروم رفتم و پشت سرش ایستادم....نگاهش کردم....توی یک دنیای دیگه بود....

- چرا تنهایی ؟؟ چرا انقدر غم؟؟

دخترک- دلیل تنهاییم رو خودم هم هیچ وقت نفهمیدم ولی غمم رو خوب میدونم

- خوب چرا؟

دخترک- غمگینم چون رسم دنیا و زمونست... توی این دنیا دیگه کسی پیدا نمیشه که غمگین نباشه....

- چرا نگاهم نمیکنی؟

دخترک- برای چی نگاهت کنم؟ همه آدما یه جورن مثل تو زیاد دیدم

- خیلی حاضر جوابی

دخترک- حاضر جواب نیستم ... من حقیقت ها رو دیدم.... دارم حقیقت رو بهت می گم..

- حقیقت هم همیشه تلخه

دخترک- حقیقت تلخ نیست ما آدما توی رویا زندگی می کنیم اگه همه چیز حقیقی بود اونقدر تلخ نبود....

- تو چی ؟ تو کجایی؟ توی رویا؟

دخترک- توی رویا بودم مثل بقیه آدما ولی حقیقت ها رو دیدم

- همین غمگینت کرد؟

دخترک ـ آره من در مقابل حقیقت هیچ سلاحی برای دفاع نداشتم

- بیا با من باش ... من تورو دوباره شاد میکنم

برگشت و نگاهم کرد توی نگاهش چیزی بود که من رو لرزوند

دحترک - دیر اومدی دوست من ..... حقیقت من تمام شده

چشمام رو بستم تا به حرفش فکر کنم وقتی چشمام رو باز کردم دیگه ندیدمش

.........

او رفته بود



چهارشنبه سوم مهر 1387 |

خیلی وقته که احساس خوشبختی نمی کنم............

خیلی وقته که از ته دل نخندیدم........

خیلی وقته که زندگی کردن برام عذاب شده



دوشنبه یکم مهر 1387 |
همه گفتند که او خواهد رفت

همه باور داشتند

اما من در رویا

قصری از جنس وفا میساختم

قصری بر ضد غرور

رنگی از رنگای عشق

من باور داشتم

که تو هم میبینی

غافل از کوری من

که تورا میبینند

که تورا میشنوند

وای بر من که تورا نشنیدم

که تورا نشناختم

و تو رفتی آسان

آنچنان بود که انگار نبود

و در آن لحظه فرو ریخت

همه زحمت صد ساله من

در دلم میگریم

نه برای تو که رفتی آسان

من بر آن میگریم

بر دلی خسته و مملو ز درد

بر فرو ریختن باورها

بر شکوفایی غم

در دلم میگریم

و بر آن لحظه که رفتی تو خموش

و بر آن لحظه که فریاد زدم عشقت کوش

و تو رفتی خاموش



سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |

دلم برای نوشتن تنگه

برای همه چیز

چقدر همه چیز عوض شده



سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 |

یه دوره دیگه از زندگیم گذشت

اما هیچ چیزی تو زندگیم تغییر نکرد

همچنان در احساسم بستست و

خیلی از چیزهایی که میبینم روزی برام معنا داشت

حالا یه خیال و دروغ

یه رویا است و شاید یه افسانه قدیمی

که توی عصر ما معنایی نداره

توی دوره زمونه ما عشق شده هوس  راستی شده دروغ و نیرنگ

زندگی....زندگی فقط شده مادیات



جمعه دوازدهم بهمن 1386 |

 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي


تو نميدانستي


تو نمي فهميدي


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت


ليك بعد از ان شب

 
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد


بر غمم مي افزود


جاي خالي تو را ميديدم


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم


به وفاي دل تو


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود


ناگهان ياد تو مي افتادم


باز مي لرزيدم


گريه سر مي دادم


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي


تا سر انجام شبي سرد و بلند


اشك چشمان سياهم خشكيد


آتش عشق تو خا كستر شد


ياد تو در دل من پرپر شد


اندكي بعد گذشت


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم


گر چه تنها هستم


نه به دنبال توام


نه تو را مي جويم


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را


و چه آسان رفتي...


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

 

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع


از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي


تو نميدانستي


تو نمي فهميدي


كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن


رفتي و از دل من روشنايي ها رفت


ليك بعد از ان شب

 
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد


بر غمم مي افزود


جاي خالي تو را ميديدم


مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم


به وفاي دل تو


و به خوش باوري اين دل بيچاره خود


ناگهان ياد تو مي افتادم


باز مي لرزيدم


گريه سر مي دادم


خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي


تا سر انجام شبي سرد و بلند


اشك چشمان سياهم خشكيد


آتش عشق تو خا كستر شد


ياد تو در دل من پرپر شد


اندكي بعد گذشت


اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است


قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم


گر چه تنها هستم


نه به دنبال توام


نه تو را مي جويم


حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب


كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد


تو چه آسان گفتي دوستت دارم را


و چه آسان رفتي...


كاش مي فهميدي وسعت حرفت را


آه...افسوس چه سود


قصه اي بود و نبود


آه...افسوس چه سود


قصه اي بود و نبود



دوشنبه هفتم آبان 1386 |

از تمام بدی هایی که به من کردی ممنونم

به من یاد دادی که سعی کنم آدما رو بهتر بشناسم

که هرکسی رو باور نکنم

.......................

آره به خاطر تمام بدی ها و نامردی هایی که در حق من کردی ازت ممنونم



سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 |
فرزند آتشم....

آتشی خاموشو بی رونق......

فرزند آتشم.....آتشی که سوخت و خاکستر شد.....

 

و از من چیزی به جای نماند

جز نامی به یادگار.....

و خاکستری خاموش....افسرده و زار



سه شنبه هفدهم مهر 1386 |

یادته میگفتی روز آشنائیمون رو هرگز از یاد نمیبری؟

ولی حالا

خیلی وقته که حتی من رو یادت نمیاد....

از روزی که رفتی......

هرروز سر خاکتم

اونجا تنها جاییه که فکر میکنم

هنوز کنار همیم

ای نامهربون یار من



دوشنبه شانزدهم مهر 1386 |

روزهای خوبیه

ولی نه برای من

برای کسی که دوستش دارم و زندگیش برام مهمه

برای کسی که .....



چهارشنبه یازدهم مهر 1386 |

عاشقی را میدانم

و تمام راهو رسمش را....

و تمام درد و زجرش را....

حتی شادی های کوتاهش را......

من حتی رسم سوختن را از پروانه آموخته ام.....

خدایا.... کجای کارم اشتباه بود؟

چرا من ماندم و قاب عکس؟

او فرشته زمین بود نه مسافر آسمان؟؟؟

خدایا.....رسم عاشقی این نبود.....

 



شنبه سی و یکم شهریور 1386 |
نمی دونم کی هستی

من شما رو نمیشناسم

یعنی یادم نمی یاد....

آدما بعضی از جاها نیاز دارن که خودشون باشن حرف های دلشون رو بزنن

شاید اینجا .... همون خلوتگاه تنهایی من بود.....من به تنهایی عادت دارم ..... خیلی وقته که با همیم..... از وقتی که فهمیدم

این دنیا جای قشنگی نیست

من غمگینم بر عکس اسمم

من حتی به غم هم عادت کردم..... حتی اگر توی جمع  شاد و سرزنده باشم.....اخترک عزیز

این دنیا واسه امثال من جای قشنگی نیست.....مثل یک قفس....من از آدمای دورنگ بدم می یاد

از آدمایی که من رو فقط به خاطر کارهای خودشون می خوان.....آدمایی که مرام و معرفت رو فراموش کردن



سه شنبه بیستم شهریور 1386 |

میدوم که خیلی وقته که آپ نکردم

ولی امروز دومین سالگرد تولد این وبلاگ

وبلاگ کوچولوی من تولدت مبارک



یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 |

نگرانم نگرانی داره دیوونم میکنه

نمیدونم چه خبره

نمیدونم از کی باید خبر بگیرم

دستم به هیچ جا بند نیست

همه جا فقط صداست..... صداهای مبهم

که من ازشون چیزی نمی فهمم

خدایا چه اتفاقی داره میافته



شنبه نوزدهم خرداد 1386 |
توی گورستان ایستاده ام

باد است و خاک و نگاهم.....به جسد کسی که تمام زندگیم بود.....کسی نابودم کرد.....غرور چندین و چند ساله ام را باد داد...... با او بودن یک بازی بود و من باختم.....

نه باختن خیال بود.....حالا بعد از چند سال.....که از رفتنش میگذرد......

من برنده میدانم.............

اما به چه بهایی؟

من که هر آنچه داشتم در قمار زندگیم باخته بودم

ولی طاقت باختنش را ندارم

لبخند میزنم.....به بازنده بازی......این بازی هیچ برنده ای ندارد

همه باختند

خداحافظ آخرین بازنده



جمعه هجدهم خرداد 1386 |

زندگی هیچ است و باد

زندگی از جنس خاک است....بی ثبات....که با طوفانی کوچک.....حتی نه چندان بزرگ مثل تو.....نابود میشود.....البته نه به اندازه نابودی من ....بعد از رفتن تو......

زندگی بهانه میخواهد.....اصلا بهانه برای زندگیست.....و آدمی با امید به همین بهانه ها زندست....

و روزی که بهانه نباشد.......روز مرگ آدمیست.....مثل من که بی تو مردم.......

زندگی یک ترانه است....و تو آنقدر ترانه زندگیم را خواندی تا خسته شدی.....حاصل این خستگی ترانه ای بود جدید.....زندگی فردی دیگر.....نابودی من....خاطراتم...و پایان تو

که بهانه زندگیم بودی



چهارشنبه نهم خرداد 1386 |

اگر هر آنچه که مینویسم رنگی از غم دارد......

اگر حال و هوایم بوی تنهایی دارد.....

اگر همیشه غمگینم......

یا اگر مونسم اتاق تاریک است و تنهایی.....

شاید دلیلش تو باشی......

تو که بی من رفتی.....

و برایم تنها خاکستری ها را باقی گذاشتی....

حال و هوایم را بردی و شادیم را نابود کردی........

و اتاقم که سرشار از خاطرات توست.....

شاید دلیلش تو باشی....

و امید به تو...

به بازگشتت...

هرچند میدانم.... که رفتنت بی بازگشت بود....امید من....بیهوده و پوچ....

 



شنبه پنجم خرداد 1386 |

اگه من دارم میرم

اگه از همه چیزم میگذرم.....

فقط به خاطر دل شکسته پشت پنجره هاست.... نه برای آزردن تو.... و نه برای چشیدن طعم تلخ جدائی..... نه برای کشیدن درد بیهوده انتظار........میروم تنها برای دل شکسته پشت پنجره ها.....

برای رفتن من اشک نریز من لایق آن اشک ها نیستم ....و بعد از رفتن من....به انتظار دل شکسته پایان بده...و شاد کن دلی رو که غمگین و افسرده بود....

و با هم از یاد ببرید آنچه بر شما گذشت.....و مرا که جزئی از گذشته ام



یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود
:
غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد
.
و در ازايش چيزي مي‌داد
.
بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند
.
و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را
.
بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند
.
و بعضي آزادگيشان را
.
شيطان مي‌خنديد
.
و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد
.
حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت
:
من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم
.
نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
.
جوابش را ندادم
.
آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌
:
البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند
.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت
.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد
.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام
.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود
.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم
.
اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را
.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.



شنبه دوم دی 1385 |
از آخرین باری که این وبلاگ رو آپ کردم خیلی میگذره نمی خواستم برگردم ولی..... یه نفر بهم گفت اگه برنگردم منو نمی بخشه سعی کردم که قانعش کنم.....حیف فرصت نشد.... اون دوست عزیز من توی یه تصادف وحشتناک رفت و دیگه فرصت نشد که منو ببخشه.....برگشتم شاید روحش ببخشه تا شاید غم رفتنش رو اینجوری کم کنم...... نمی دونم..... الان نزدیک به یک ماه که حسین دلفان  خاموش شده... هنوز باورم نشده هنوز توی شوک هستم......حسین یکی از دوستان خوب وبلاگ نویس من بود همیشه منو ترغیب به نوشتن می کرد....ولی حالا فقط میتونم بگم که روحت شاد....



پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 |
<FONT face="arial, helvetica, sans-serif" size=5><STRONG>۲۶ تیر ماه سال ۱۳۸۴ اولین متن توی این وبلاگ نوشته شد....</STRONG></FONT></P>
<P><STRONG><FONT face=Arial size=3>امروز آخرین اون نوشته میشه</FONT></STRONG></P>
<P><STRONG><FONT face=Arial size=3>فرزند آتش اومده بود که حرف دلش رو بزنه ..... حرف دلش تموم نشد ولی.... ولی دیگه انگیزه نوشتنو مبارزه رو نداشت...... فرزند آتش عاشق پرواز بود.... بال و پرش رو دل مهربونش رو و از همه مهمتر رویای رسیدن به اوج رو ازش گرفتن.....مجوز پرواز صادر شد ولی...... مهلت پرواز تمام شده بود.... بگذریم..... من فرزند آتشم یه روز اینجا شروع کردم به نوشتن .... با کمک خیلی از دوستان خوبم رونق دادم..... ولی .... هر چیزی یه روز تموم میشه ..... فرزند آتش هم به پایان رسید.... با تمام خوبی ها و بدیهاش..... فقط امیدوارم که تو یادها بمونه و تونسته باشه رضایت دوستانش رو جلب کرده باشه..... خلاصه اینکه ما رفتیم ..... نمیدونم تا کی .....حتی نمیدونم که برمیگردم یا نه .... یه روز با انگیزه شروع کردیم تا حرف دلمون رو فریاد بزنیم....امروز فریادمون تو گلومون خفه شد..... عید همه مبارک و خداحافظ </FONT></STRONG></P>

<br>
خيلي وقته از چشام ، بي تو بارون مي باره
دل نا اكيد من، تو رو آرزو داره
دل نااميد من ،‌ تو رو آرزو داره
اي هميشگي ترين ، آه اي دورترين
سوختن كار من است ، نگرانم منشين
راست مي گفتي تو ، ديگر اكنون دير است
دوستي و دوري ، آخرين تقدير است
راست مي گفتي تو ، بايد از عشق بريد
از چنين پاياني به سر آغاز رسيد
شكستي و شكستم ، گسستي و گسستم
چه بودي و چه بودم ، چه هستي و هستم
تو رها از من باش ،‌ اي برايم همه كس
زير آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشيد بلند ، من و شب هاي قفس
بعد از اين با خود باش ، ياد تو ما را بس
شكستي و شكستم ، گسستي و گسستم
چه بودي و چه بودم ، چه هستي و هستم



<P><STRONG><FONT face=Arial size=3>فرزند آتش </FONT></STRONG></P>



دوشنبه یکم آبان 1385 |

امروز را به باد سپردم
امشب كنار پنجره بيدار مانده ام
دانم كه بامداد
امروز ديگري را با خود مي آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد




جمعه چهاردهم مهر 1385 |
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمهام


خداحافظ، کمی غمگین، به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید


خداحافظ،


اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست


نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جاده ست


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها


واسه اینکه بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ


خداحافظ


خداحافظ


سه شنبه چهارم مهر 1385 |

 من مرغ آتشم
 مي سوزم از شراره اين عشق سركشم
 چون سوخت پيكرم
 چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
 آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر تولد من
 آغاز مي شود
و من دوباره زندگيم را
 آغاز مي كنم
پر باز مي كنم
 پرواز مي كنم

 



یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 |

                                                نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نا مهربان بودیم و رفتین

آخه اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

 



دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 |
تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت



شنبه چهارم شهریور 1385 |
آن زلزله اي كه خانه را لرزاند
يك شب ، همه چيز را دگرگون كرد
 چون شعله ، جهان خفته را سوزاند
خاكسترصبح را پر از خون كرد
او بود كه شيشه هاي رنگين را
از پنجره هاي دل ، به خاك انداخت
رخسار زنان و رنگ گلها را
در پشت غبار كينه ، پنهان ساخت
گهواره ي مرگ را بجنبانيد
چون گور ، به خوردن كسان پرداخت
در زير رواق كهنه ي تاريخ
بر سنگ مزار شهر ياران تاخت
تنديس هنروران پيشين را
بشكست و بهاي كارشان نشناخت
 آنگاه ،‌ ترانه هاي فتحش را
 با شيون شوم باد ،‌ موزون كرد
او ، راه وصال عاشقان را بست
فانوس خيال شاعران را كشت
 رگهاي صداي ساز را بگسست
 پيشاني جام را به خون آغشت
گنجينه ي روزهاي شيرين را
در خاك غم گذشته ، مدفون كرد
تالار بزرگ خانه ، خالي شد
از پيكره هاي مرده و زنده
ديگر نه كبوتري كه از بمش
پرواز كند به سوي آينده
در ذهن من از گذشته ، يادي ماند
غمناك و گسسته و پراكنده
 با خانه و خاطرات من ، اي دوست
آن زلزله ،‌ كار صد شبيخون كرد
ناگاه ، به هر طرف كه رو كردم
ديدم همه وحشت است و ويراني
عزم سفر به پيشواز آمد
تا پشت كنم بر آن پريشاني
اما ، غم ترك آشيان گفتن
چشمان مرا كه جاي خورشيد است
همچون افق غروب ،‌ گلگون كرد
چون روي به سوي غربت آوردم
غم ،‌ بار دگر ،‌ به ديدنم آمد
 من ، برده ي پير آسمان بودم
زنجير بلا به گردنم آمد
من ، خانه ي خود به غير نسپردم
تقدير ،‌ مرا ز خانه بيرون كرد
اكنون كه ديار آشنايي را
 چون سايه ي خويش ، در قفا دارم
 بينم كه هنوز و همچنان ، با او
 در خواب و خيال ، ماجرا دارم
 اين عشق كهن كه در دلم باقي است
 بنگر كه مرا چگونه مجنون كرد
اينجا كه منم ، كرانه ي نيلي
از پنجره ي مقابلم پيداست
 خورشيد برهنه ي سحرگاهش
همبستر آسماني درياست
گاهي به دلم اميد مي بخشم
كان وادي سبز آرزو ،‌ اينجاست
افسوس كه اين اميد بي حاصل
 اندوه مرا هماره افزون كرد
اينجا كه منم ، بهشت جاويد است
 اما چه كنم كه خانه ي من نيست
 درياي زلال لاجوردينش
 آينه ي بيكرانه ي من نيست
 تاب هوس آفرين امواجش
گهواره ي كودكانه ي من نيست
 ماهي كه برين كرانه مي تابد
آن نيست كه از بلندي البرز
 تابيد و مرا هميشه افسون كرد
 اينجاست كه من ، جبين پيري را
در آينه ي پياله مي بينم
 اوراق كتاب سرگذشتم را
 در ظرف پر از زباله مي بينم
 خود را به گناه كشنم ايام
جلاد هزار ساله مي بينم
 اما ، به كدام كس توانم گفت
اين بازي تازه را كه گردون كرد
هربار كه رو نهم به كاشانه
 در شهر غريب و در شب دلگير
 هر بار كه سايه ي سياه من
 در نور چراغ كوچه اي گمنام
بر پشت دري به رنگ تنهايي
آوارگي مرا كند تصوير
با كهنه كليد خويش مي گويم
كاي حلقه به گوش مانده در زنجير
 اينجا ، نه همان سراي ديرين است
 در اين در بسته ، كي كني تأثير ؟
كاشانه ي نو ، كليد نو خواهد
 در قلب جوان ،‌ اثر ندارد پير
 از پنجه ي سرد من چه مي خواهي ؟
 سودي ندهد ستيزه با تقدير
 وقتي كه خروس مرگ مي خواند
 ديرست براي در گشودن ، دير
 آن ، زلزله اي كه خانه را لرزاند
گفتن نتوان كه با دلم چون كرد



جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 |